انیتاانیتا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

♥ღآنیـــــتـــــاکوچولوووღ♥

قرار با دوست جونیا

سلام دختر قشنگم بالاخره با دوستهایی که بیشتر از یک سال باهاشون در ارتباط بودم وتو شادی وغم هم شریک بودیم دیدار کردیم...با نی نی هاشون که همسن خودتن تو سایت نی نی سایت باهاشون اشنا شدم صبح دوشنبه 17 شهریور به سمت تهران حرکت کردیم ..عروسی پسرعمه ی بابا بود خلاصه ساعت 5 رسیدیم شهرک غرب خانه کودک تماشا....خیلی خیلی خوشحال بودم...یکی یکی از دوستای گلم با کوچولوهاشون اومدن..انگار سالهاست که دیدمشون ومیشناسمشون... تو که اول همش بهم چسبیده بودی سراغ وسیله ها نمیرفتی..کم کم اشنا شدی وخودت میرفتی وبازی میکردی....خیلی خوب خود وخوش گذشت حیف وقت زوووود گذشت...ولی خیلی دوساعتی که باهم بودیم یه دنیا می ارزید... پارمیدا....پا...
3 مهر 1393

بای بای مای بی بی

سلام دختر قشنگم خیلی وقته نیومدم وبلاگتو آپ کنم ...اصلا وقت نکردم..دو ماهی میشه نیومدم حالا اومدم با خبر پوشک گیری..دختر خوشگلم در سن 2سال و 2ماهگی دیگه با پوشک خداحافظی کردی وخانم شدی اول ماه رمضان..8تیر شروع کردم..خیلی خوب استقبال کردی وبا ذوق میرفتی دستشویی برات جایزه میگرفتم وکلی تشویقت می کردم..خیلی خوب بود چند باری  خودتو خیس کردی ..سعی میکردم صبور باشم ودعوا نکنمت شبا هم از اول پوشکت نکردم وتا صبح خشک بودی وقتی از خواب بیدار میشدی سریع میبردمت..یک هفته دو هفته اول خوب بودی مهمونی رفتیم بیرون میرفتیم خیس نکردی خودتو ومیگفتی...اما چند روزی بد شدی وبه زور باید میبردمت ومیگفتی جیش ندارم ولی وقتی میرف...
3 شهريور 1393

سفربه شمال

سلام دختر قشنگم عزیز مامان که شیرین زبون شدی وخانوم حسابی .... 14 خرداد با مامانجون اینا وخاله اینا رفتیم به سمت شمال..از جاده فیروز کوه رفتیم..که خوردیم به ترافیک وبارون وتگرگ شدید..تو هم که خانمی شده برای  خودت اصلا تو راه وماشین اذیت نکردی بغل خاله بودی بیشتر وباهاش بازی میکردی ساعت 8 شب رسیدیم بابلسر..دریا کنار..خیلی خسته شده بودیم دریا هم خیلی طوفانی بود وهواهم سرد.. ولی صبح روز بعد هوا عالی بود دریا هم ارووم.. بابا ودایی وعمو رفتن شنا توی دریا..ولی تو نرفتی ودوست نداشتی ..تا اب میومد میگفتی برووووو خلاصه بیشتر دوست داشتی کنار ساحل بمونی ودریا رونگاه کنی ...غروب هم رفتیم شهر بابلسر بعد...
20 خرداد 1393

سفر به شیراز

سلام دختر قشنگم بعد یک ماه بالاخره اومدم...امروز 12 خرداد بیست وپنج ماهگی دختر خوشگلمه عزیزم بعد تولد دوسالگیت رفتیم مسافرت ..شیراز..بعدش هم عروسی داشتیم.وبعدش هم که تو مریض شدی بعد بابا مهدی مریض شد..روزهای بدی بود. .اصلا حوصله نداشتم بیا وبلاگت واپ کنم. خلاصه که دخترم مریض شدی وبردیمت دکتر ودو تا امپول زدیم برات انقد گریه کردی بمیرم با گریه ات منم گریه میکردم.. ولی زوود خوب شدی ..الان بهت میگیم خانومه کجات امپول زد پاهاتو نشون میدی ومیگی" خیلی درد داشت" عزیزم خیلی شیرین زبون وبلبل زبون شدی ولی وقتی یه غریبه رو میبینی موش میشی وهیچی نمیگی ولی کم کم اشنا میشی 27 و28 اردیبهشت با مادر برای اول...
12 خرداد 1393

جشن تولد دوسالگی

سلام دختر دوساله خودم..عزیزم امروز یعنی 12 اردیبهشت دوساله شدی... باورم نمیشه که دخمل من دوساله شده وخانمی شده واسه خودش... چقد زود گذشت روزهای سخت کودکی...روزهایی که شیر نمیخوردی.شبهایی که تا صبح بیدار بودی وگریه میکردی..روزهای سخت خیلی زود گذشت وشیرین شد دیگه حالا دوساله شده وخانم منه عزیزم تولدت مبارک...ایشاا که هزارساله بشی وهمیشه بخندی... شب جمعه که شده بود با شب ارزوها تولد گرفتیم برات..خیلی خیلی خوشحال بودی از شب قبلش که با بابایی تزیینات واماده میکردیم خوشحال بودی وهمش تولد تولد میگفتی شب مهمونی هم هرکسی میومد نشون میدادی ومیگفتی" نیگا..تولد منه ... همش می رقصیدی ...
13 ارديبهشت 1393